X
تبلیغات
بخشایش
کبری،تصمیـم نمی گیرد!
دهقان،فداکاری نمی کند!
پسر ِ شجـاع،ترسو شده است!
لوک،بــدشانسی می آورد!
پلنگ ِ صورتی،زرد شده است!
میتـی کومان،استعفـا داده است!
پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است!
ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض می کند!
دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند!
رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است!
پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است!
یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد!
پـت و مـت،پُست وزارت گرفته اند!
دخترک ِکبریت فروش، رفته دوبی !
.
.
.
ولی... ولی چوپـان ِ دروغگو،هنوز دروغ می گوید !

برچسب‌ها: بخشایش، داستان کوتاه، چوپان دروغگو، تصمیم کبری، پت و مت، یوگی و دوستان، رابین هود، دختر کبریت فروش، ای کیوسان، دهقان فداکار، ...,
+ نوشته شده در  ۲۴/۹/۱۳۹۲ساعت ۱۰:۴۳  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(2)
یك پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی كه در خیابان افتاده بود را شوت می كردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همین كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی هزار تومان به هر كدام از شما می دهم كه بیائید اینجا و همین كارها را بكنید.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی صد تومان بیشتر به شما بدهم. از نظر شما اشكالی ندارد؟
بچه ها گفتند: «صد تومان؟ اگر فكر می كنی ما به خاطر روزی فقط صد تومان حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگر را شوت كنیم، كورخواندی. ما نیستیم.»
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

برچسب‌ها: بخشایش، داستان کوتاه,
+ نوشته شده در  ۲۰/۹/۱۳۹۲ساعت ۱۱:۱۱  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(1)
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دور دست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

دوستدار تو: بابا لنگ دراز


برچسب‌ها: بخشایش، بابا لنگ دراز، جودی ابوت,
+ نوشته شده در  ۲۱/۸/۱۳۹۱ساعت ۱۱:۳۲  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(4)
فرشته ها میتونن مرد هم باشند
پدری که "نمیتوانم" رو زیاد توی چشماش دیدیم ولی هرگز از زبانش نشنیدیم
پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه و میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش، ولی بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه
پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش
پدری که کف تموم شهر رو جارو میکنه تا زن و بچه اش کف خونه کسی رو جارو نزنن
همیشه مادر رو به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن کوچیک و کوچیکتر میشه. ولی پدر یه خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش رو همیشه حفظ میکنه و خم به ابرو نمیاره و خیلی سختتر از این حرفاست ..... فقط هیچ کس نمیبینه و نمیدونه که چقد دیگه میتونه بنویسه
پدرم هر وقت میگه "درست میشه" تموم نگرانیام به یکباره رنگ میبازن
پدرم تنها کسیه که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها میتونن مرد هم باشند

به سلامتی همه پدرایی که فرشته اند.


برچسب‌ها: بخشایش، فرشته، مرد، پدر,
+ نوشته شده در  ۱۸/۶/۱۳۹۱ساعت ۱۷:۳۱  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(3)
صدها کشته و هزاران مجروح
21 مرداد 1391

کودکم، مادرت تشر میزد ..... منضبط باش و پاک بازی کن
دیگر اینجا کسی مزاحم نیست ..... تا دلت خواست خاک بازی کن



خدا به همه شون صبر بده

برچسب‌ها: زلزله آذربایجان، سکوت صدا و سیما در زلزله آذربایجان، بخشایش,
+ نوشته شده در  ۲۴/۵/۱۳۹۱ساعت ۰۹:۵۹  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(2)

امروز ظهر شیطان را دیدم !  

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر شیاطینی ...!  


برچسب‌ها: بخشایش، داستان کوتاه، پدر شیطان,
+ نوشته شده در  ۲۷/۴/۱۳۹۱ساعت ۱۰:۲۶  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(3)
به یاد استاد
مقاله ای از جواد کامور بخشایش

آیت‌الله عبدالرحیم عقیقی بخشایشی عالم دین ، قرآن‌پژوه و نویسندة معاصر پس از تحمل یک دوره بیماری ، پنجشنبه 17 فروردین 1391 چشم از جهان فروبست و در گلزار شهدای قم دفن گردید . او استاد حوزه و دانشگاه بود و در کنار تدریس به کار تألیف ، ترجمه و پژوهش هم مشغول بود و حدود صد جلد کتاب از خود بر جای گذاشت . نگاهی به آثار تألیفی وی نشان می‌دهد که عمده پژوهش‌های وی در حوزة دین و قرآن بوده و با توجه به آذربایجانی بودنش چندین اثر از جمله مفاخر آذربایجان و غیره را درباره آذربایجان و ناموران آنجا نوشته است . به هر روی شهرت عمده مرحوم عقیقی بخشایشی به واسطة فعالیت‌های پژوهشی و آثار و تلاش‌های فرهنگی اوست و اینکه انتشارات نوید اسلام را در قم پایه‌گذاری کرد و بسیاری از آثارش را در انتشاراتی خودش انتشار داد . به نظر می‌رسد شخصیت علمی وی و عناوین آثارش تا اندازه‌ای شهرت دارد که دیگر نیازی به معرفی من نباشد و من در این نوشته بر آنم چند بُعد از دیگر ابعاد شخصیتی او را به تحلیل بنشینیم .
حجت‌الاسلام عبدالرحیم عقیقی بخشایشی زادة روستای بخشایش از توابع تبریز در 1322 ش بود . روستایی که وی به آن علاقة خاصی داشت و این علاقه بعدها در چندین اثر او که دربارة زادگاهش منتشر کرد متبلور است و در ادامه دربارة هر یک از این آثار بحث خواهم کرد . او در روستایی رشد و نمو یافت که از امکانات معیشتی اندکی برخوردار بود و ساکنانش در رنج و محرومیت به سر می‌بردند . این رویه تا سال‌ها ادامه داشت تا اینکه بعدها به برکت انقلاب اسلامی مردمان روستا – که بعدها نام شهر را به خود گرفت – آرام آرام رنگ و بوی برخی امکانات معمول زندگی را دیده و چشیدند ....

ادامه مقاله در ادامه مطلب

برچسب‌ها: بخشایش، عقیقی بخشایشی، جواد کامور بخشایش، با یاد استاد,

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۳/۲/۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۴  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(2)
چه رسم جالبی است ...
محبتت را میگذارند پای احتیاجت،
صداقتت را میگذارند پای سادگیت،
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،
... و وفاداریت را پای بی کسی ات ...
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که:
تنهایی و بیکس و محتاج

برچسب‌ها: بخشایش، حرف دل، سکوت,
+ نوشته شده در  ۲۹/۱/۱۳۹۱ساعت ۱۲:۰۱  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(1)

برچسب‌ها: بخشایش، عقیقی بخشایش، درگذشت عقیقی بخشایشی,
+ نوشته شده در  ۲۰/۱/۱۳۹۱ساعت ۱۱:۲۳  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(4)
اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید: *شادى از خرد عاقل‌تر است.*


برچسب‌ها: دان هرالد، ویل دورانت، بخشایش,
+ نوشته شده در  ۲۶/۱۱/۱۳۹۰ساعت ۱۷:۳۹  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(1)
اینها جوابهایی هستند که یک دانش آموز خلاق به آزمون اطلاعات عمومی داده. البته نمره شو صفر دادند ولی به نظر من بیسته.

1- درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
جواب: در آخرین جنگش
 2- اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضا شد؟
جواب: در پایین صفحه
 3- علت اصلی طلاق چیست؟
جواب: ازدواج
 4- علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
جواب: امتحانات
 5- چه چیزهایی را هرگز نمی توان در صبحانه خورد؟
جواب: نهار و شام
 6- چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
جواب: نیمه دیگر آن سیب
  7- اگر یک سنگ قرمز را در آب بیندازید چه خواهد شد؟
جواب: خیس خواهد شد
 8- یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
جواب: مشکلی نیست شبها می خوابد
 9- اگر در یک دست خود سه سیب و چهار پرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خواهید داشت؟
جواب: دستهای خیلی بزرگ
 10- اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر آن را درچند ساعت خواهند ساخت؟
جواب: هیچچی چون دیوار قبلا ساخته شده
  11- چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون آن که ترک بردارد؟
جواب: زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

شما هم بهش نمره بدید

برچسب‌ها: بخشایش، آزمون اطلاعات عمومی,
+ نوشته شده در  ۱۱/۱۰/۱۳۹۰ساعت ۱۵:۳۹  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(11)
مادر قدیم
گویند مرا چو زاد مادر
 
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
 
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
 
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
 
الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من
 
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
 
تا هستم و هست دارمش دوست
(ایرج میرزا)
 
 
 
 
 
 
مادر جدید
گویند مرا چو زاد مادر
 
روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح
 
بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید
 
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش
 
تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح
 
آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار
 
همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند
 
از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس
 
جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز
 
از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم
 
گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار
 
بیماری و قد خمیدن آموخت

برچسب‌ها: بخشایش,
+ نوشته شده در  ۲۳/۵/۱۳۹۰ساعت ۰۸:۴۴  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(2)
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !
می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .
روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .
کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند .
روباه دهانش را باز باز کرد .
كلاغ گفت : بهتر است چشم ببندی که نفهمي تكه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه . بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد .
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !
کلاغ گفت : کسی که تغاوت صدای خوب و بد را نمی داند ، تغاوت پنیر و فضله را هم نمی داند .
+ نوشته شده در  ۱۰/۳/۱۳۹۰ساعت ۰۹:۴۶  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(2)

 

شب بود؛ اما حسنک به خانه نیامده بود، حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن میکند. او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهایش ژل می‌زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست، چون او به موهای خود گلد می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند چون او با پطروس چت می کرد.

پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می‌کرد. روزی پطرس دید که سد سوراخ شده است اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی‌دانست که سد تا چند لحظه دیگر می‌شکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم ختم او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریز علی دید کوه ریزش کرده است اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی‌خواست لباسش را در آورد. او چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد تمام مسافران و کبری مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه بازگشت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود .

الان چند سالی بود که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلاً حوصله مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمانان را سیرکند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. آخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو هم گله ای ندارد.

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به این دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ دیگر وجود ندارد.
+ نوشته شده در  ۲۵/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۵۰  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(7)


قرآن ! من شرمنده توام (دکتر شریعتی)

 
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

 

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .  

 قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟ 

 قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است … 

 قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند . 

 

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . 

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.   

 

آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

+ نوشته شده در  ۹/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۹  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(8)

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

+ نوشته شده در  ۱۱/۸/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۰۷  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(1)

" حميد مصدق خرداد 1343"

*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد و جواد نوروزی " در ادامه مطلب 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۱۶/۶/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۲۴  توسط حجت کامور بخشایش |  نظر(3)
 
صفحه نخست
صفحه نخست

پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم، مردم

پیوندهای روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
چوپان دروغگو
جام جهانی 2014
پیرمرد و بطری نوشابه
انتخابات شورای شهر بخشایش(سال 92)
نوستالژیا (3)
آرشیو موضوعی
جاذبه های بخشایش
خاطرات بخشایش
عمومی
نوستالژی
آرشیو
۱۳۹۲ آذر
۱۳۹۲ آبان
۱۳۹۲ مهر
۱۳۹۲ شهریور
۱۳۹۲ مرداد
۱۳۹۲ تیر
۱۳۹۲ خرداد
۱۳۹۲ اردیبهشت
۱۳۹۲ فروردین
۱۳۹۱ اسفند
۱۳۹۱ بهمن
۱۳۹۱ دی
۱۳۹۱ آذر
۱۳۹۱ آبان
۱۳۹۱ مهر
۱۳۹۱ شهریور
۱۳۹۱ مرداد
۱۳۹۱ تیر
۱۳۹۱ خرداد
۱۳۹۱ اردیبهشت
۱۳۹۱ فروردین
۱۳۹۰ اسفند
۱۳۹۰ بهمن
۱۳۹۰ دی
۱۳۹۰ آذر
۱۳۹۰ آبان
۱۳۹۰ مهر
۱۳۹۰ شهریور
۱۳۹۰ مرداد
۱۳۹۰ تیر
۱۳۹۰ خرداد
۱۳۹۰ اردیبهشت
۱۳۹۰ فروردین
۱۳۸۹ اسفند
۱۳۸۹ بهمن
۱۳۸۹ دی
۱۳۸۹ آذر
۱۳۸۹ آبان
۱۳۸۹ مهر
۱۳۸۹ شهریور
۱۳۸۹ مرداد
برچسب‌ها
بخشایش، داستان کوتاه، چوپان دروغگو، تصمیم کبری، پت و مت، یوگی و دوستان، رابین هود، دختر کبریت فروش، ای کیوسان، دهقان فداکار، ...
بخشایش، جاذبه های بخشایش، شورگولی، تصویر ماهواره ای تالاب شورگولی
بخشایش، داستان کوتاه، پدر شیطان
زلزله آذربایجان، سکوت صدا و سیما در زلزله آذربایجان، بخشایش
بخشایش، فرشته، مرد، پدر
بخشایش، بابا لنگ دراز، جودی ابوت
بخشایش، اشک زن، قطره گرانبها، اشک گرانبها، قیمت دلار
بخشایش، عکس آدامس سین سین، نوستالژی، دوران کودکی، فوتبالیستها
بخشایش، انتخابات شورای شهر بخشایش
بخشایش، داستان کوتاه
نویسندگان
حجت کامور بخشایش
پیوندها
سالهای دور از خانه
ورزش ایران و جهان
جهنمی
نتایج زنده فوتبال جهان
کسب درآمد اینترنتی
یاهو
گوگل
قیمت لحظه ای طلا و ارز
اخبار بخشایش
تبادل لینک خودکار و افزایش آمار بازدید سایت و وبلاگ
طراحی سایت
طراحی سایت فروشگاهی
آخرین اخبار ایران و جهان
فروشگاه ساز تلگرامی
پیوندها
1 |
 

 RSS

POWERED BY
JAVANBLOG.IR